خرید بک لینک
صبح صفحه ی اینستاگرامش را باز کردم دیدم نوشته "لحظه ی دیدار نزدیک است". آمدم گروه -تلگرام- عکس دو بلیط هواپیما را دیدم. تورنتو به آمستردام و از آنجا به مقصد تهران. شوک شده بودم. تمام قوای ذهنی ام را جمع و جور کردم حساب کنم بیست و پنج آگوست یعنی کی؟ نفهمیدم از کجا "امید جانم ز سفر باز آمد" دلکش را پیدا کردم و آنا زیر عکس ها رپلای کردم**... +جمعه ساعت یک و سی دقیقه ی صبح، بعد از یک سال و نیم برادرم

برچسب: مژده,جهان,خواهم, نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:02

ز دست رفته نه تنها منم درین سودا... امروز ساعت چهار و نیم بعد از ظهر در آن گرمای نابودگر میدان نوبنیاد تا چهارراه پاسداران را پیاده آمدم همه به شوق شمارش مقدار کالری ای که دارد از دست می رود، در آخرین قدم ها اما یک شیشه نوشیدنی گازدار چاق کننده ی پر قند و شکر جلو دیدگانم ظاهر شد و نتوانستم مقاومت کنم در برابرش! همین! به همین سادگی! تباه شد یعنی آن همه رنج! که به قول دولت آبادی "زندگانی گویی فراهم

برچسب: رفته,تنها,درین,سودا, نویسنده: هلیا طاهری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 7:02

صفحه بندی